تبليغاتX
صدای من
صدای من
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
 
خاطرات دوست داشتنیه من
و اینگونه بود که ما عین خر ذوق نمودیم   یادته اون متنه که اگه ۷ تاش بهت برگرده یعنی دوست داشتنی هستی ؟ عرضم به حضور شما که پنج تا اینجا داشتیم ! چهار تا تو چت ! دو تا هم غیر مستقیم  به عبارتی می شه یازده تا حالا غیر مستقیماشم که بندازیم می شه نه تا ! دوتا از هفت تا بیشتر  حالا خدایی دوست داشتنی هستم یا تو رودروایستی گیر کردین ؟ خلاصه که خیلی خیلی خیلی مرسیییییییییییییییییییییییی

داشتم این کیسه خاطراتمو می تکوندم بعد هر هر می خندم به اون دوران ! گفتم بد نیست بشه سوژه وبلاگ  آخه عجیب با کمبود سوژه مواجه بودم

۱ . اون زمان که دانشجو بودم ( سال ۸۵ ) یه دوست داشتم که فکر می کنم ۱۴ یا ۱۵ سالش بود ! موبایل هم که نداشت با موبایل باباش برای من گاهی اوقات اس ام اس می فرستاد منم فقط زمانی که خودش اس ام اس می داد جواب می دادم چون بقیه زمانها دست باباش بود ! یه دوست دیگه هم داشتم به اسم الهه که هم کلاسم بود اینم موبایل نداشت موبایل بیچاره باباشو با داداشش دست می گرفتن و گاهی برام اس ام اس می زدن ! خلاصه چون این دوتا شماره مال خودشون نبود منم سیو نکرده بودم ! یه روز که تو دانشگاه ژوژمان ( تحویل کار ) داشتیم الهه با اون یکی دوستمون مرجان که کاراشون رو استاد دیده بود و آب از سرشون گذشته بود تو محوطه دانشگاه داشتن واسه خودشون می چرخیدن منه بدبختم تو کلاس مونده بودم ببینم چه خاکی به سرم می شه  که تو اون هاگیر واگیر یه اس ام اس واسم اومد دیدم اون دوست کوچولومه ! منم که هنوز مونده بود استاد کارمو ببینه گفتم اون اس ام اسی که غزاله بی تربیت واسم فرستاده بود رو واسه این دخمله بفرستم حالا اس ام اسه چی بود ؟ " از دو چیز نمی شه گذشت ۱ . نونی که از تنور میاد ۲ . ک و ن ی که از حموم میاد از حموم اومدی زنگ بزن " خلاصه اینو فرستادمو جوابم نیومد و منم به بقیه کارام رسیدم ! شب که شد داشتم اس ام اسای ارسالی رو پاک می کردم یه کم به شمارهه دقت کردم  دیدم خاک وچوک داداش الهه بود البته پسره حدود ۲ - ۳ سالی از ما کوچکتر بود ولی خب سوتی سوتیه دیگه ! حالا از یه طرف مونده بودم الهه یقمو گرفت چجوری حالیش کنم بابا به جون تو اشتباه لپی شد از یه طرفم از تصور قیافه پسره موقع خوندن اس ام اس پخش زمین شده بودم  حالا هرچی زنگ می زنم خونه الهه که بگم قضیه رو گوشیو کسی بر نمی داشت تا اینکه الهه رو تو دانشگاه دیدم ! الهه : غنچه تو چی واسه مهدی زدی ؟ من : الهه به جون تو قضیه اینجوری بود ! بابا خب تو که اینجا تو دانشگاه بودی من چه می دونستم مهدی خوشی زده زیر دلش واسه من اس ام اس بزنه  حالا اونم هم خندش گرفته بود هم نمی دونست این سوتی رو چجوری ماست مالی کنه ! گفت : مهدی خود اس ام اس رو نگفت فقط گفت به  غنچه بگو خیلی بی تربیته  تو هم اگه دیدیش چیزی به رو خودت نیار ! اصلا ولش کن  دیگه هم پسره بیچاره واسم اس ام اس نزد

۲ . ما که از ترکوندن الهه خرسند بودیم رفتیم سراغ مرجان  مرجان اون زمان با یه پسره دوست بود به اسم امیر ! بعد اینا خیر سرشون قصد ازدواج داشتن ولی اختلاف طبقاتی و فرهنگی و اینا داشتن در حد تیم ملی ! فکر کن پسره تو کل خانوادش فقط خودش ماشین داشت اونم چی ؟ پراید ! بعد مرجان باباش ماکسیما داشت ! مامانش سمند ! داداشش رو یادم نیست ! خودشم ۲۰۶ ! خانواده مرجان خیلی مبادی آداب ! مامان پسره یه بی چاک و دهنی بود بیا و ببین ! یعنی اگه ازدواج کرده بودن الان باید می رفتیم سر قبر مرجان فاتحه می خوندیم ! مرجان خانوادش نه خیلی باز بودن و نه خیلی مذهبی ! در حد اعتدال بود ! در واقع خیلی شیک و رسمی بودن ! بعد پسره از کل خانمهای خانوادش فقط یه چشم می دیدی ! خلاصه آخرش دعواشون شد و ازدواج نکردن ! یه روز که داشتیم حرف میزدیم پشت تلفن مرجان داشت به مسخره می گفت وای وای نامحرمه دستمو بگیره چی ؟ منم گفتم کاری نداره که اسلام ببین چه همه چیو راحت کرده ؟ یه صیغه می خونی همه چی حله ! گفت ااااااا حالا آخوند از کجا بیارم ؟ گفتم آخوند نمی خواد یه متن داره تو می خونی اونم می گه قَبلتُ  ! گفت جدی می گی ؟ گفتم آره به خدا ! حالا بیا توضیح بده قضیه چیه ! جون تو فقط قصدم اطلاعات عمومی بود  که اینم زیر سر غزالست ! چون وکیله چشم و گوش منم باز می کنه دیگه  خلاصه حرفامون تموم شد و تو دانشگاه مرجانو دیدم ! ( تو خونشون خط اصلی دو تا گوشی وصل بود مرجان یه خط هم تو اتاقش داشت ولی با خط اصلی داشت با من حرف می زد ) گفت داشتی از ضیغه می گفتی بابام می خواسته زنگ بزنه اون یکی گوشیو بر می داره می بینه به به چه خبره !  فکر می کنه داری بهم یاد می دی صیغه اینو اون بشم ! بعد گفت دفعه آخر باشه با این دختره حرف می زنی  هرچی مرجان گفته نه والله اصلا قضیه این نیست همینجوری داشتیم حرف می زدیم حرف به اینجا کشید و این خواهرش وکیله اینا رو می دونه وگرنه خودش دختر خوبیه ولی باباش قبول نمی کنه  ! مامانشم می گه ببین دخترم همه چی از همین دوستای ناباب شروع می شه !  منو می گی این شکلی شدم  گفتم خوب شد نمردمو یه بارم ناباب شدم  ! و اینگونه بود که دو جا پا در خاندان ایشون هم به جا گذاشتیم و بعد از اون ماجرا فقط به شماره اتاق مرجان زنگ می زدم

۳ .  این یکی ربطی به سوتی نداره ماله خیلی قدیمه ! عروسی برادر کوچکم بود مهر سال ۷۸ ! من اون زمان سیزده ساله بودم ! یه پسر عمو هم دارم که قبل از اینکه ازدواج کنه خدای دختر بازی بود و هیز  من شرمندم !  اینو اشتباهی به خانواده ما چسبوندن ! بچه سر راهی بوده  خلاصه به محض اینکه ازدواج کرد ۱۸۰ درجه عوض شد !  نمی دونم زنش معجونی چیزی بهش داد یا نه ! خلاصه سه سال پیش ازدواج کرد و کلا بچه ای بسیار پاک شد  اون زمان مهرداد ۱۹ سالش بود الانم بیست و نه سال داره بچمون  من از اونجایی که همیشه برعکس آدمیزاد بودم و ۱۵ شهریور به اینور همیشه از سرما می لرزیدم تو جشن هم چون لباسم یادمه آستین حلقه ای بود با دامن چین دار کوتاه به رنگ مشکی با گلهای ریز سفید ! یادش بخیر چه خوجمل بود لباسم  آره داشتم می گفتم من طبق معمول سردم شد برادر بزرگترم کتشو در آورد داد به من که بپوشم ! با اون کت گنده و گشاد یه قیافه خنده داری پیدا کرده بودم بیا و ببین همینجور که کنار مهرداد با تیپی خفن نشسته بودم و عین ندید بدیدا نیشم تا بناگوش باز بود و داشتم دست می زدم  احساس کردم مهرداد با دختر همسایمون پری که اونم همون حدود ۱۸ - ۱۹ سالش بود اینجوری شدن  من :  خلاصه دختره ابله دلی بود که از دست داده بود واسه مهرداد ما ! دلم واسش کباب شد به خدا ! نمی دونست که این دیویست در جلد شاهزاده سوار بر اسب سفید بالدار  می خواستم اشاره کنم این زبون بازیاشو باور نکن گفتم الان مهرداد وسط جمعیت چنان لهم می کنه که یادم بره از چه خاندانی بودم  گفتم به جهنم ! دخمل باید خودش عاقل باشه  خلاصه مهرداد یه مشت چرت و پرت واسه دختره ردیف کرد و منم از خنده همچنان اینجوری  تا اینکه مهرداد برگشت گفت ممکنه از شما خواهش کنم با من برقصید ؟  من :  دختره هم عین بز گفت باشه ! نه مکثی ! نه قری ! نه اطواری ! می خواستم بگم خب الاغ وقتی این داره به صورت کاملا مودبانه خرت می کنه ! تو هم که خر شدی ! یکم اول مکث کن بعد با یه لبخند ملیح بگو حتما ! خوشحال می شم !  ندید بدید  خلاصه پا شدن که برقصن ولی از اونجایی که تو جشن های ایرانی موزیک و رقص والتز اجرا نمی شه مثه دو تا میمون جلو هم بالا پایین پریدن  

الان مهرداد وقتی می خواد از زنش بگه می گه هدیه جان اینجوری هدیه جان اونجوری ( زن ذلیلی تا چه حد آخه ؟ ) بچه های فامیل که دارن خاطرات رو تعریف می کنن به مهرداد که می رسن می گن اوه اوه همین جا کاتش کنین که اگه هدیه جان بفهمه خشتک مهرداد جان رو براش پاپیون می کنه

نتیجه اخلاقی این خاطره : تا یه پسر خوشتیپ و خوش سر و زبون دیدی خامش نشو که آخرش سرابه !

و این بود ته مانده خاطرات ما  یه مطلب دیگه هم دارم احتمالا زود می آپم ! گفتم احتمالا !

شاد باشید

 
لینک مطلب


عنوان چی بذارم خوبه ؟
هیییییییییییییی روزگار ! امروز چندمه ؟ هوم ؟ ۱۳ مرداد ؟ اوهوم ! ۶ مرداد تولد وبلاگم بود ولی اصلا حال اینکه بپرم پشت کامپیوتر و آپ کنم نداشتم ! این بود که به رو خودم نیاوردم دیگه ! زود گذشتا مگه نه ؟ انگاری همین دیروز بود نوشتم سلام این اولین پسته و این حرفا !!! بعد کشکی کشکی یه وبلاگ چرت و پرت ساختم  ولی خودمونیما از اولشم آدم بشو نبودم ! هرکی وبلاگ می زنه روزای اول روزی ۲ - ۳ تا پست می زنه ولی یه نگاه به آرشیو بنداز ! مرداد آپ کردم بعد یادم رفت وبلاگ دارم مهر یهو گفتم ای وای وبلاگم  بعد بگیر برو تا آخر ! به کسایی هم که میان سر نمی زنم که ! آخر تنبلی ! بعد آپ که می کنم در به در دنبال خواننده که بیاد این ۴ تا خط رو بخونه  آره دیگه اینم گزارش این ۱ سال وبلاگ نویسی  

یه خبر ! پانتی حاملست  انگاری نازا بوده ها  نه بابا شوخی کردم ! الان شرایط ورود نی نی آماده شده ! آخه هرکی رسیده می گه نازا بوده گفتم کم نیارم

دو تا پست قبل گفتم چه جوری اعتراف می گیرن نگفتم ؟ نگفتم به کارای نکرده هم اعتراف می کنی هی خندیدین ! بیا نمونه بارزش ابطحی و عطریان فر  مثکه ابطحی می خواسته به برنامه ریزی واسه خوارج در جنگ صفین هم اعتراف کنه دیگه جلوشو گرفتن ! آره داداش ما عمری اونجا شکنجه شدیم

چند وقتیه که موقع رانندگی شیطون باغولو رفته تو شکمم درم نمیاد که نمیاد که نمیاد ! یعنی جون به جونم کنن به ملت راه بده نیستم که نیستم حالا می خواد سواره باشه یا پیاده ! یارو می خواد راه بگیره من بوق بوق با سرعت رد می شم  عمرا راهمو بدم بهش ! یه نفر می خواست دور بزنه وایساده بودم که دور بزنه بعد من برم یک عدد ماشین سواستفاده گر خواست بپیچه جلو من ! منم نوک ماشینو کج کردم جلوش ! راننده که جای پدرم بود با چشمای وق زده و گردن کج فقط نگام کرد ! منم به لبخندی اکتفا کردم و رفتم ! چند روز پیش ربط عقده ای بودن رو با راه ندادن رو کاملا فهمیدم ! تو خیابون اصلی دارم می رم یه نفر از فرعی با پررویی تمام میاد جلو منم طبق معمول بوق بوق از جلو ماشینش رد شدم ! ایشون که تا ماتحت احساس سوزش کرده بود فقط داد زد عقده ای !! تو مملکتی که نمی شه حقتو راحت بگیری دیگه زورم که باید به این مردای پرروی از خود راضی برسه یا نه ؟ فکر می کنی راه بدم چی می شه ؟ به ریش نداشتم می خنده می گه زن بود می شد حقشو خورد ! بعد از اون ور می خوام از فرعی بیام تو اصلی با دستی که تا کتف از پنجره بیرون اومده جلو هر چی مَرده می پیچم اونام با سگرمه های تو هم داد و بیداد و منم بی خیال به راه خودم ادامه می دم ! یه بار که یکیشون داشت غر میزد گفتم وا چیه می خوام بپیچم ! مامانم : جدی می گی ؟ یارو فکر کرد می خوای با ماشین کله ملق بزنی خوب شد گفتی بهش  عکس العمل غزاله : من :  خلاصه انقلابی راه انداختم صورتی صورتی

می گم داره ماه رمضون میادا حواست هست ؟ با اینکه به روزه اعتقاد ندارم و اصولا هیچ وقت نمی گیرم ولی همیشه این ماه واسم یه حال غریبی داره ! تا وقتی بابام زنده بود سحر ها با صدای رادیو چشمامو باز می کردم و می دیدم چراغ آشپزخونه روشنه ولی چند سالی می شه که مامان بی سحری روزه می گیره ! دیگه سحر ها چشمامو باز نمی کنم ....

چرا هیشکی نپرسید عکس این خانوم خوجمله که این گوشست کیه ؟ نکنه خوجمل نیست ؟ جرات داری بگو ! بابا این منم دیگه تو تولد یک سالگیم

همین دیگه ! تموم شد حرفام ! خب چیه حرف خنده داری نداشتم واسه گفتن ! اصلا تو این هاگیر واگیر خجالت نمی کشی می خوای بخندی ؟ ملت دارن کشته می شن خب  هچی دیگه برو تا قاطی نکردم  شاد باشید

 
لینک مطلب


این آخریش بود که به تو دادم
از کجا باید شروع کنم ؟ چی باید بگم ؟ می خندی ؟ منم می خندم !!! خیلی وقته که از دی و خرداد گذشتم و فقط بهت لبخند زدم .... می دونم ندیدی ! مثل همیشه .... خیلی وقته که ننوشتم ! اصلا نه انگار که روزی کلمات رو با بند بند وجودم به نخ می کشیدم و پیشکش چشمات می کردم .... یه روزی نوشتم من که آوازه ام به فراموشی !...که یادم نیست سحر و نماز و دعای خلوت و ذکر و یارب زدن و غوطه خوردن و خالص شدن و خلسه رفتن... من که یادم نیست نه باور نکردی !! هیچ وقت نتونستم توی چند حرفه متعادل باشم ! همیشه یا شور شور بودم یا بی نمک بی نمک ! نه نشد .... برهه ای از زمان که فقط می نوشتم انگشتانم فراموش کرد روزی بر چهره کاغذ قلم می زد ! نمی دونم چه مدت با نقاشی قهر بود ! چند سال شد ؟ ذهن یاریم نمی کنه ! چشمامو بستمو فقط نوشتم ! نوشتم و نوشتم و نوشتم ! تا اون بالا بالاها ! دوست داشتم تو آغوش همه اون ستاره هایی که با میم شروع می شد های های گریه کنم ! زمین و زمان رو برات بهم می دوختم و زیر چتر نفسهات شعله ور می شدم ! آخ که چه عشق سوزانی بود .... هشت سال پر و بالش دادم و حالا .......... آره بریدم ! به همین راحتی ! نه عزیزم از سنگ نیستم ! تو از سنگ بودی ! حالا دیگه انقدر زیر بارش این دردها خم شدم که فراموش کردم که هستی ! هستی ؟ چه واژه مضحکی ! تو کجا و بودن کجا ! هشت سال نبودی حالا هم دیگه نمی خوام باشی ! دیگه نمی خوام غصه نبودنت رو بخورم ! چند وقته دوباره غرق شدم تو نقاشی .... دیگه نمی نویسم وقتی بهانه ای برای نوشتن نباشه ! نوشته هام عنوان نداشت به همشون می گفتم تو .... حالا دیگه نمی نویسم ! نقاشی بهانه نمی خواد ! حتی تو رو هم نمی خواد ! فقط می کشم و تو همه رنگها حل می شم ! تو طی ۶ ماه سه تا تابلو تموم کردم ! زرنگ شدم مگه نه ؟ امروز دوباره بند و بساطمو الم کردم ! منظورم همون سه پایه چوبیم بود که همیشه با یه موزیک آروم جلوش می نشستم و کار می کردم ! از امروز قراره تابلوهامو بذارم روش و با هم آشتی کنیم ! وقتی رنگ رو رنگ می ذارم پر می کشم به گذشته ها ! به همون روزایی که آرزو داشتم یه روزی یه نقاش بزرگ بشم ! به همون روزایی که با سن کمم جلوی آیینه می ایستادم و فیگور خودمو می کشیدم ! همون روزایی که تنها مدل کارهام خودم بودم و بس ! آخ که چه لذتی داره ! چه آرامشی داره ! دوباره دلم می خواد یه نقاش بزرگ بشم ! بدون عنوان ! بدون تو .... دیگه مزاحمی ندارم ! خداحافظ زیبا ! خداحافظ نازنینم به حرمت همون سالها ................... 

لینک مطلب


انشاء
صحنه داخلی ... کلاس درس سوم دبستان ... زنگ انشا ...

معلم : تو دختر جون بیا انشاتو بخون

من : ما خانوم ؟ معلم : نه پس ننه بزرگ من ! من : خانوم مگه شما با این سن کلاغتون ننه بزرگم دارین ؟ معلم : بچه میندازمت بیرونا بیا انشاتو بخون ! من : چشم

سکوت فضا را در بر می گیرد و صدای جیغ مانندی شروع به خواندن می کند

به نام خداوندی که عشق را آفرید زیرا زندگی بدون عشق مانند شورت بدون کش است ! بچه ها :  معلم: بچه این چرت و پرتا چیه ؟ من : خانوم به خدا پشت یه کامیونی نوشته بود خب ! معلم : خیله خب بقیشو بخون ! من : بله داشتیم می گفتیم ! و اکنون که قلم را در دست می گیریم و جوهر آبی رنگ قلم را بر سطرهای دفتر می فشاریم انشایمان را با موضوع هرچه از فداکاری می دانید بنویسید آغاز می نماییم !

فداکاری خیلی چیز خوبی می باشد و ما آنرا خیلی دوست می داریم . ما در کتاب هایمان درباره فداکاری خیلی چیزها یاد گرفته ایم یادمان می آید یکی از درس ها درباره فداکاری پتروس فداکار بود و ما خیلی تحت تاثیر این درس قرار گرفتیم و همش دنبال فرصتی بودیم که درس هایمان را در واقعیت به کار ببندیم تا اینکه آنروز کذایی فرا رسید پیرزن همسایه که با خرید های بسیار در کوچه به دنبال کمک می گشت ما را به تفکر وا داشت و بر آن شدیم که حتما ایشان را کمک نماییم اما هرچه نگاه کردیم سوراخی نزدیک انگشت پیدا نکردیم بد جوری ضد حال به افکارمان خورد تا اینکه ایشان پشتشان را به ما کردند که ناگهان ما سوراخ مورد نظرمان را یافتیم و با خوشحالی انگشتمان را بدان جا فرو نمودیم که ناگهان با صدا و سوزشی بر گونه خود احساس نمودیم برقی ۲۲۰ ولت از کله مان پرید !!! آری ما سیلی جانانه ای نوش جان کرده و پیرزن ما را با دنیایی از سوال ترک نمود و در حین رفتن کلماتی چون ٪*،פ!*=٪ را بر زبان راند که احساس نمودیم خیلی خیلی خیلی بی ادب می باشد !!!

ما که سر خورده از این شکست بودیم تا مدتها افکارمان بدجوری درگیر بود تا اینکه ناگهان خود را در موقعیتی همچون دهقان فداکار یافتیم آری ناگهان دو ماشین به شدت به هم برخورد نمودند و ما نیز جوگیر شده و کلا لباس از تن درآورده و به نقش ریزعلی فرو رفتیم و تا خواستیم آنها را به آتش بکشیم افرادی که ما صدایشان می زدیم آقا پلیسه ما را دستگیر نمودند !! ما را با خود به قسمت مبارزه با مواد مخدر بردند زیرا قسمت منکرات دیگر جا نداشت و به ما اتهام زدند چون ۹ سالمان تمام شده و متکلف گشته ایم با نشان دادن بدن عریانمان موجب تحریک مومنین همیشه حاضر در صحنه شده و آنها را از راه خدا به در نموده ایم و از آنجایی که دیدند تنور داغ است و باید هر آنچه دم دست دارند بچسبانند از ما اعترافات دیگر را هم گرفتند این بود که ما به کشتن یکی از عزیزان سران مملکت به وسیله ریختن سیانور در تریاکشان و همچنین ترور انواع و اقسام ر و ح ا ن ی و ن مبارز اعتراف نمودیم و حتی بمب گذاری منافقین در صحن مطهر امام رضا را نیز به گردن گرفتیم و شب هنگام شخصی به نام الهام را به خوابمان فرستادند تا ما را در اعترافات حوادث آینده نیز یاری نماید ولی نمی دانیم چرا خانم الهام انقدر شبیه یوزارسیف بود و ما را شیفته خود نمود و انگشت ها گاز زدیم زیرا در سلول انفرادی چاقو به همراه نداشتیم . صبح که چشمانمان را باز کردیم به ح اد ث ه ۱۸ ت ی ر سال ۷۸ اعتراف کرده و تمامی اغتشاشات دوره دهم ر ی ا س ت ج م و ر ی را نیز به گردن گرفتیم و حتی اعتراف نمودیم که گاهی به جای م و س و ی نیز تغییر شکل داده و مردم را تحریک می نمودیم و در فکر پلید براندازی ا ن ق ل ا ب ی سبز و یا م خ م ل ی بوده ایم و به ما گفتند در آینده قرار است به ما بگویند خ س و خ ا ش ا ک و ما نیز ابراز خرسندی نمودیم . ما که احساس نمودیم اعترافاتمان تمام شده لبخندی بر لب راندیم ولی چکی که باز حوالمان کردند مجبور شدیم دوباره گردشی در عمر ۹ ساله مان کنیم و تنها به این نتیجه رسیدیم که در گذشته تمایل بسیار در گرفتن زبان جوجه ها داشتیم که با رنجهای بسیاری همراه بود و اکثر اوقات با شکست همراه می شد و از آنجایی که اعترافاتمان تمام شد ما را مثل گوسپندی نازنین رها کرده و اعلام نمودند در آینده اعداممان خواهند کرد .

اکنون که قلم را بر زمین می گذاریم انشایمان را به پایان می بریم

معلم :

صحنه خارجی ... داخل حیاط ... دختری که از کلاس اخراج شده و در حال پشه پراندن می باشد .

پ . ن ۱ : تمامی نوشته های فوق تخیلی می باشد ! بابا دیگه انقدرام ضایع نبودم !فقط قسمت جوجشو حاضرم گردن بگیرم !

پ. ن ۲ : ۲۶ خرداد تولدم بودا ! شیشکی منو دوست نداشت به جز حدیث جونم که تبریک گفت ولی چه تولد خونینی داشتما

همین دیگه اگه انشا کمک خواستین من هستم شاد باشید

 
لینک مطلب


هویجوری
هی دودز  ( بابا خب انگلیسی نمی شه هر وری می زنم فارسی تایپ می کنه ) جو گرفتم اول جمله رو امریکایی برم

هویجوری خوشی زده بود زیر دلم گفتم باز آپ کنم ! چیه خب ؟ بده تندی باز آپ می کنم ؟ راستش یاد یه خاطره قدیمی افتادم ! اون قدیما حدود ۳۰۰ سال پیش  من و غزاله اتاقمون یکی بود  ( اگه بدونی من چه کشیدم ؟ پیر شدم تو اون سالهای سخت ننه ) می دونستی غزال هم این وبلاگو می خونه ؟ خلاصه یکی از همون شب ها که خوابیده بودیم من تشنم شد بلند شدم که برم آب بخورم غزال گفت واسه منم بیار گفتم باشه ( مظلومیتو ببین ؟ الان بچه ها یه چیزی می خوان جیغ می کشن مامان ! مامانه هم مثل برق حاضر می شه ولی زمان ما که امکانات نبود ) رفتم سر یخچال یادمه شیشه آب خیلی بزرگ و سنگین بود ( یا من خیلی فینگیل بودم ؟ نمی دونم !!! ) اون زمان فکر کنم ۷ - ۸ سالم بود ! خودم آب خوردم اومدم واسه غزاله ببرم یهو شیشه از دستم ول شد افتاد رو سنگها و شکست !! چشمت روز بد نبینه چنان صدایی داد که مامان و بابام فکر کردن صدام از نو حمله کرده ! حالا خودتو بذار جای من ! نصف شبی از یه طرف مغزم بابت شکستن شیشه آب هنگ کرده بود ! از یه طرف چشای گرد شده مامان و بابامو غزاله رو می دیدم و از همه دردناکتر ترس از شکستن شیشه بدجوری عذابم می داد ! خلاصه تا چشمم به مامان و بابام خورد به خودم گفتم غنچه جان ش ا ش ی د ن که هیچی اگه ب ر ی ن ی هم دیگه تو این موقعیت فایده نداره استارت دوگوله رو بزن که واجبتره ! این بود که سریع چشامو دادم بالا و یه وری غش کردم تو بغل مامانم ! مامانمو می گی مثل اسپند رو آتیش میپرید بالا و پایین و هی می گفت بچم ! بچم از دست رفت ! تو اون هاگیر واگیر من یکم لا چشامو باز کردم ببینم الان موقعیت در چه حاله واسه عکس العمل بعدی که بابام دید  گفت این هیچیش نیست بی شرف خودشو زده به موش مردگی ! منم که دیدم نقشه با شکست مواجه شد خیلی شیک بلند شدم وایسادم !! عوضش مامانم به جای اینکه منو دعوا کنه غزالو دعوا کرد که چرا این بچه رو می فرستی دنبال آب  تا چند وقتم هرچی می شکستم مامانم دعوام نمی کرد

نتیجه گیری اخلاقی : گول مالیدن سر والدین حتی اگه به شکست هم منجر بشه باز به نفعته  ولی گول بچتو نخور که به ضررته

این هم هدیه من به طرفداران جناب اخشابی !!! دوست عزیز فحش ندادن شما به ارواح اجداد بنده و کاریکاتوریست این اثر نشانه شخصیت شماست

خواستم این نقاشی رو واسه سال نو بذارم یادم رفت !! حالا چه فرقی می کنه شش ماه اول سال همیشه نوئه  این شما و اینم ببین و رنگ کن ! ببینش اثر منه رنگ کنش هم مال تو

و در آخر هم یه تست استرس می ذارم توی ادامه مطلب ببین

قبل از اینکه به عکس نگاه کنی توضیحات را به طور کامل بخون

این عکس حاوی دو دلفین کاملا مشابه میباشد که در مطالعات روی سطوح استرس در بیمارستان st.mary استفاده میشود.

به هر دو دلفین که از آب بیرون پریده اند نگاه کن هر دو دلفین کاملا شبیه یکدیگر هستند. یک مطالعه دقیق نشان داده که علارغم اینکه هر دو دلفین شبیه یکدیگرند شخصی که استرس دارد اختلافی را بین آنها پیدا خواهد کرد.

هر چه اختلاف بیشتری را بین این دو دلفین پیدا کند تحت استرس بیشتری قرار دارد.

اکنون به عکس نگاه کن و اگر بیش از دو اختلاف بین دو دلفین پیدا کنی نیاز به مرخصی داری !!

عکس در ادامه مطلب ..

شاد باشید


ادامه مطلب
 
لینک مطلب


غنچه باربی می شود
 

سلام و صد سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت گوگوری مگوری اهم چیز یعنی چطوری ؟

در حال حاضر یک عدد غنچه مانکن داره وبلاگ آپ می کنهبه جون تو  جدی جدی رفتم پیش یه دُکی تغذیه سه کیلو کم کردم با ۵ سانت دور کمر حالا فکر نکنی چاقالو هستما نه به خدا اونجوریام نیستم ولی خب آخه این یلدا از لاغری داره می شکنه بعد با هم که می ریم بیرون شکل چاق و لاغریم  اینه که رگ غیرت گردن اینجانب بدجوری ورقلمبیده شد وقتی رفتم پیش دُکی واسم نوشت متناسب این دُکی با اینکه جوونه ولی انقدر جدیه  البته گاهی از دستش در می ره می خنده منم که بی جنبه یهو ریسه می رم بعد سریع خندشو جمع می کنه بنده هم دست و پامو  به جون خودم دیگه پیت میام اونجا  غزاله می گه انقدر نیشتو باز نکن زشته بابا افسردگی می گیرم می افتم رو دستتونا خلاصه خانم پانتی خانم نوشتم که بدونی اینجوریام نیست ! پیدا می شن کسایی که شیطان در وجودشون رخنه نکنه  حالا داستانا رو گلچین می کنم دیگه افکار منفی رو از ذهنت دور کن دخملم ! تو این یک ماه رژیم عجیب ارادتی پیدا کرده بودم به خواهر و مادر دُکی  غزاله با یکی از مجله آشپزیاش خونمون بود همنیجور که دوتایی رو تخت دراز کشیده بودیم داشتم مجله رو ورق می زدم و گل بود که نثار روح دُکی می کردم  غزال : این مجله رو بده من وگرنه چند دقیقه دیگه بابای دُکی رو می کنی تو ک و ن ش  طی این رژیم یکم از ابروهام ریخت داشتم می گفتم به دُکی بگم فقط دلم می خواد ابروهام بریزه ببین چکارت کنم ( حالا قُمپوز در می کنما مثل یه جوجه معصوم گفتم ابروم ریخت چکار کنم ؟) غزال : همونجا دُکی شلوارشو در میاره می گه می خوای خشتکمو در بیاری ؟ بیا مال تو  

از اونجایی که باید پیاده روی کنم و عادت خیلی زشتی که دارم اینه که با ماشین می رم اینور و اونور با تصمیمی شبیه به تصمیم کبری !! ماشین رو گذاشتم کنار و بعضی مسیر ها رو پیاده گز می کنم بعد خسته می شم  می گم تاکسی بگیرم ؟ یهو می گم نه نه من ماشین نیاوردم که پیاده روی کنم البته ناگفته نماند که برادران خیر این مرز و بوم اصرار شدیدی در رسوندن بنده به مقصد داشتن که خب می دونی رژیمه دیگه نباید شکستش ! ( حالا انگار قبل رژیم هر روز سوار می شدم ) آها وای اینو بگم روز ۵ فروردین بود با یلدا می خواستیم بریم نیاوران کار داشتیم ( به توچه چکار بود ولی به مرگ خودم خلاف نبود ) حالا تو اون هاگیر واگیر برادر محترم ماشین رو فروخته بود بعد هم یکی از اجداد پدربزرگ بعد از نود و چهار سال سن مفید !!!! و چهار زن که سه تاشون فوت کرده بودن به رحمت خدا رفت  ( خدا بیامرزش ولی خیلی از مرگ می ترسید حالا که اسمش اومد بی زحمت یه فاتحه بخونید واسش صلواتم قبوله ) خلاصه ماشین منو گرفتن و با مامانم رفتن بهشت زهرا هیچی منو یلدا رفتنی یه آژانس گرفتیم و اما برگشتنی مگه تاکسی بود ؟ ولی به جاش ماشین بود که ترمز می کرد ! ترمز چیه التماس می کرد  آخه کدوم احمقی به جز ما دو تا ۵ عید منتظر تاکسی وایمیسته ! انقدر شدید بود که وقتی ترمز می کردن از ماشین پیاده می شدن ولی چون ما اخم می کردیم و به قیافه هامونم نمی خورد اینکاره باشیم جرات نمی کردن بیان جلو ولی باور کن تا حالا تو عمرم انقدر اُتو با هم یه جا ندیده بودم  آره خلاصه این بنده خدا ها نیت خیر داشتن وگرنه ج م ه و ر ی ا س ل ا م ی و این کارا ؟ خدا به دور ! جواب دشمنو چی بدیم ننه ؟

چند روز پیش تو همون مسیر نیاوران  داشتیم میومدیم یه پژویی با دو سر نشین اومدن کنار ماشین ما سرعت کم کردن برای امر خطیر مخ زنی ! حالا من : آقا جون مادرت برو من دست فرمونم خوب نیست می زنم نصف جفت ماشینا می ره  دیدن دو تا شاسکول تو ماشین نشستن راهشونو گرفتن رفتن

اینروزا همه به من رای می دن شما چطور ؟ تو این پست گفته بودم می خوام کاندید بشم هر چند هیچ کانی به ما نشون ندادن  ولی دقت کنی تو لیست نامزد ها اسم منم با سوزن ته گرد اون آخر چسبوندن و نوشتن : و غنچه محمدی  خلاصه هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش چیز رای یادت نره

چند روز پیش داشتم فیلم اُم شانتی اُم رو می دیدم تموم که شد برادرزادم غزل خونمون بود یه چیزی ازم پرسید بهش گفتم نهی نهی نهی بیچاره یه لحظه هنگ کرد  انقده قشنگ بود ! این آهنگشو خیلی دوست می دارم دانلود کن و گوش کن خیلی قشنگه مخصوصا این ریتمش که می گه آنخون مین تری عجب سی عجب سی اداین هی ( خب چکار کنم انگلیسی نمی شه )

فعلا همین تا بعد شاد باشید

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جونم ؟ دنبال چی می گردی ؟ می گم تموم شد ! بیا برو خونتون دیگه بچه .. دهه

 
لینک مطلب


پلیس ؟ من ؟ جریمه ؟
سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

سال نو مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

یعنی من دارم آپ می کنم آیا ؟ خواب که نمی بینی ؟ درست چشاتو باز کن

الان از چی باید بگم خب ؟!! باشه پانتی انقدر اصرار نکن بعد از عید عکسای مالزی رو می ذارم الان حسش نیست ! ( حالا کلا دوبار گفته ها )

آها از خلافم تو رانندگی بگم ! با یلدا داشتیم می رفتیم زیادی رفتیم جلو ! هیچی دور زدم تو کوچه وارد کوچه قبلی شدم نگو یه طرفه بود ورود ممنوع شد !حالا کوچه قبلی فکر کن تنگ !! انقدر که دوتا ماشین دو طرف پارک می شدن یه ماشینم از وسط رد می شد ! منم وارد شدم می گم ااااااااا یلدا چرا همه برعکس میان ؟ چقدر من خلافکار رد کنم ؟خلاصه پر رو پر رو داشتیم می رفتیم با یک عدد ماشین سفید و آبی از روبرو مواجه شدیم ! ایستاد ! منم ایستادم ! پلیسه اشاره کرد بیا پایین ! من :بابا تو باید الان سر چهارراه باشی گیر بدی ! تو این نیم وجب جا چه می کنی خب ! پلیس مهربون گفت گواهینامه ، کارت ماشین ، بیمه !!!!! می خواستم بگم کارت سوختم بدم خدمتتون ؟ می گه گویا خلاف می اومدی ؟ من : گویا ؟ کی چنین حرفی رو زده ؟ شما چرا باور می کنید ؟ پلیس : خیلی شیطونیا  من :  پلیس : حالا که جریمت کردم شیطونی از یادت می ره ! من : نه آقا پلیس ! تو رو خدا ! من گناه دارم ! همش تقصیر این بود گولم زد ( اشاره به یلدا که مثل بوق وایساده داره نگاه می کنه !!! ) پلیس : من : شما بیاین بزنین تو گوشم ولی جریمم نکنین  شوهرم طلاقم می ده ! بچه هام بی پدر می شن ذلیل مرده ها  پلیس : بیا برو دفعه آخرتم باشه ورود ممنوع میای ! خواستم سوار شم می گه حیف که مثه عروسکی وگرنه جریمت می کردم ! من تو دلم : بی خیال بابا !! سوار شدم دیدم نمی شه که دور بزنم ! گفتم جا دور زدن نیست ایندفعه رو تا تهش برم ؟ پلیس : بیا برو ! من : پس بی زحمت ماشینتونو بزنین کنار که من رد شم  پلیس :  خلاصه جان سالم بدر بردم اساسی

چند وقته فیلمای عشقولانه می بینم ! چرا ؟ فکر کنم حالم بده !!  فعلا همین تا بعد درست و حسابی آپ کنم

سال خوبی داشته باشین و شاد باشید

 
لینک مطلب


دلم برای خودم تنگ است

به چشمهای در آینه ام که نگاه می کنم

تمام چشمهایم گریه می کند

اما فقط اشکی را که نمی توانم پاک کنم می بینم

دستم از آینه ها هنوز نمی گذرد

چقدر عوض شده ام

چقدر خسته ام

زندگی با من چه کرده است

نه ! تقدیر چه کرد

لحظاتی که به اندازه یک عمر پیرم کرد

دلم برای خودم می سوزد

برای کسی که شاد بود

می خندید

و تمام راههای رفتنش را می دوید

حالا از قدمهای خودم می ترسم

روزهای زیادیست آرام می روم  مبادا کسی حرفی بزند

گوش هایم را قفل کرده ام

تا مبادا خبر تلخی بدن نحیفم را بلرزاند

وقتی کلمه دلتنگی به دلم خطور می کند

شرمم می شود

 دلتنگیم را مثل زهر درون خودم حل می کنم

اما ... اما دلم به وسعت خدا تنگ است

پروردگارا کمی در آغوشم بگیر

شاید خودم را با تو به یاد آوردم

----------------------------------------------------------------

خواستم از شادیها بنویسم نشد ! کمی فرصت می خواهم ! فقط کمی ...

 
لینک مطلب


گاهی وقتا دوست داری سر بذاری به کوه و بیابون ! می دونی کوه و بیابون به چی می گن ؟ به جای خالی شونه هات ! می دونستی داداشی منو کشتن ؟ دیدی امریکا امریکا که می گن چه بلایی به سرم اورد ؟ چرا وقتی بهت نیاز دارم هیچ وقت نیستی ؟ ای خدا ... ای خدا ... داداشی ! بهروز گلم ! کجایی ؟ حالم خیلی بده ! داداشی کاش هفته ای یه بار زنگ نمی زدی ! حالا چه جوری منتظرت باشم ؟ یادته می گفتی چی دوست داری برات بفرستم ؟ می گفتم هیچی به خدا همه چی اینجا هست ! یادته برام آخرش پول می دادی می گفتی من که نمی دونم چی بفرستم خودت هرچی می خوای بخر ! یادته پارسال قبل از عید برام لوازم آرایش دادی ؟ گفتی با یه خانم ایرانی رفتم اون برات اینا رو انتخاب کرد ! حالا همون خانم دیروز خبر مرگتو بهم داد !یه بار گفتی چی برات بفرستم خندیدم گفتم اگه راست می گی خودتو پست کن برام ! غش غش خندیدی و گفتی اول تو خودتو پست کن بعد من ! گفتم باشه ! خواستم بیام نذاشتن ! حالا جدی جدی دارن پستت می کنن ! کاش لال می شدم ! کاش خدا منو مرگ می داد که اینا رو نمی دیدم ! اول بابا بعد هم تو !خدا خیلی بی انصافی ! مگه من نگفتم امتحانم نکن ! من طاقت ندارم ؟ گفتم یا نه ؟ مگه پول چقدر ارزش داشت که گذاشتی بکشنت ؟ بابا که اینهمه ثروت برات گذاشته بود ! بهروز مامان نمی دونه کشتنت ! بهش گفتیم تصادف کردی تو کما هستی ! داره دیوونه می شه ! دست میزنه می گه شادی کنید عروسی بچمه ! یادته گفتی فارسی برام ایمیل نزن سختمه بخونم ! گفتم باشه ! گفتی آفرین چقدر پیشرفت کردی ! گفتم آره معلم زبانم سالها امریکا بوده ! خیلی خوبه ! برات عکسای خانوادگی رو باز بفرستم ؟ می خوام عکسای تولد عسل رو بفرستما ! مگه تو نبودی که گفتی چه خانم خوشگلی شدی ! مگه نگفتی عکساتو به همه نشون میدم می گم این خواهر کوچولو منه ؟ من پژمرده می شما ! به خدا دیگه میمیرم ! باور نمی کنی ؟ چقدر بخندم نذارم کسی بفهمه چقدر بدبختم ! همین چند روز پیش برات آفلاین گذاشتم گفتم کجایی ؟ کی میایی چت ؟ چرا جواب ندادی ؟ همین حالا باز برات گذاشتم ! بهروز ! سلام ! هستی داداشی ؟ تو رو خدا چک کن ! بی انصاف من که واسه عید برات این پیغامو دادم Wish you a happy new year ! God bless you and this new year brings a lot of happiness for you ....این بود جوابش ؟ سه ماه دیگه عیده ها ! برات ایمیل بزنم ؟ سال تحویل زنگ می زنی ؟ وای بهروز خیلی بی معرفتی ! خیلی ! این رسمش نبودا ! به خدا داداشی این رسمش نبود ! انقدر نیومدی تا جنازتو برام بیارن ! صدای قهقهه هاتو از کجا پیدا کنم ؟ خیلی بی معرفتی ! دیدارمون افتاد به قیامت ! ببینم مگه تو نبودی که گفتی اگه فرصت کنم می خوام دکترامم بگیرم ؟ پس چی شد ؟ با توام بهروز ! جواب منو بده .......................... ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- تا اطلاع ثانوی این وبلاگ آپ نمی شه !
 
لینک مطلب


آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
می دانستی این روزها چقدر ابریم ؟ باز هم این پائیز لعنتی نبودت را با حقیرترین قطره هایش به رخم می کشد ! خاطراتت را گنگ می نامم تا از تلخی نگاهت بگریزم !

زیبا ! نمی دانم برای سکوتی که بر لبهایم زنجیر است فرصتی دوباره خواهی بخشید ؟

هر گاه خواستم چشمانم را بر جمالت مزین کنم زیر سایه های پوشالی تردید محو شدی و من حیران گشتم از شبحی که تو را در خود گم کرد !

هر گاه دلتنگت گشتم بوی خوشت را از لابه لای رزهای درشت باغچه دزدیدم تا افسونی شود بر قلب گریزپایت ! افسوس که ندانستم سحر از تو گریزانست و تو همچون نسیم رقصانی و آزاد !

هر گاه خواستم برایت از لالایی مرداب شبهایم بخوانم چشمانت را بستی و هم آواز مرغان اساطیر گشتی !

گرچه هم نشین عطر بارانی ، لیک همچون آب از میان دستانم گریزانی ........

از پرده برون آی دلم غرق تماشاست

تقصیر دلم نیست تماشای تو زیباست

تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست

حاجت به بيان نيست که از روي تو پيدا ست

من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم

افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست

در خانه ي احساس اگر زمزمه اي است

آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست

من قايق آواره ي درياي تو هستم

خوب است بداني که دلم عاشق دريا ست

در حسرت ديدار تو مي سوزم و امٌا

اين دست خودم نيست به حق روي تو زيباست

دلم بدجوری تنگه !! چند روزه صدام نکردی ! می دونم که مشکلت حل می شه ! من می دونم ! " هرگز تسلیم نشو ، هر روز اتفاق تازه ای می افتد "

لینک مطلب


داد نمی زنم ! دوست دارم مثل پریان راه گم کرده افسانه ای زیر لب ورد بخونمو از کنار این آدمهای پوشالی آروم آروم گذر کنم ! اگه یه روزی دیدی دختری با موهای بلند و مشکی و یه دامن بلند از کنارت عبور کرد چشماتو ببندو فقط گوش کن ! می تونی صدای زمزمه هامو بشنوی ! صدای من ...

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387

پیوندها
روح جادگر
ب مثل بهاره
غریبه ای آشنا از دیار سکوت
تقصیر من نبود
حرفهایی از جنس زندگی
شبگرد
هچل هفتای یه ذهن آشفته...!
و عشق صدای فاصله هاست
خالی با سرکش
پوریا پورسرخ ؟سلام...!؟
پروفایل من تو بلاگفا !


  RSS  
پرشین وبلاگ

-------------------------------